تکاملی در روش اندیشه ” قسمت اول “

نامش ” اندیشه ” بود . در زمان تولد که پدر به چهره اش خیره شده بود چیز عجیبی را در چهره او دید . فرزند در زمان تولد به جای آنکه گریه کند متفکر به دنیا آمد و هیچگونه واکنش قابل پیشبینی ای نداشت . فرزند که تازه از رحم مادر بیرون آمده بود انگار می دانست دنیا برای او جایی نیست که قابل پیش بینی باشد . برای همین بدون آن که خودش را درگیر این مسئله کند که چه می شود یا چه باید بشود به اینکه چه باید می کرد توجه نمود . سال ها از تولد ” اندیشه ” گذشت . همانند نامش بزرگترین دغدغه اش اندیشه و تفکر بود . گذشت و گذشت تا به دوران جوانی پای گزاشت . عینک ته استکانی , چهره ای ساده و طبیعی و لباس هایی بسیار ساده تر از چهره اش از خصوصیت های ظاهری او بود . عاشق کتاب های فلسفی و به خصوص آثار آلمانی و فرانسوی بود . صبح را با خواندن کتاب های اگزیستانسیالیستی داستایوفسکی و ژان پل سارتر آغاز می کرد و شب را با خواندن آثار دکارت و جان لاک . تمام این ها را تسلی بخش می دانست . از دیدگاه ” اندیشه ” فلسفه تسلی بخش درد و رنج های انسان بوده است . اما برخی چیزها برایش قابل هضم نبود . در همان زمان که دوستان درگیر بازی های بچگانه بودند ” اندیشه ” در اندیشه این بود که بتواند در آینده مانند یک فیلسوف زندگی کند و دنیا را بگردد . آرزویش این بود که یک روز به سن پطرزبورگ برود و کتاب ” شب های سپید ” از داستایوفسکی را در شبی روشن و زمستانی مطالعه کند . ” ناستنکا ” برایش الهام بخش بود . زیرا عشق در نظر او احساسی بود و نه منطقی ! ” اندیشه ” می گفت که هر چیز غیرمنطقی در دنیا می تواند دلیلی برای یک اتفاق منطقی باشد . درست به مانند حس عشق …

” اندیشه ” به سن 20 سالگی می رسد . به دانشگاه پای می گزارد . علی رقم علاقه وافرش به هنر و ریاضیات , فلسفه می خواند . روزها در کتابخانه بود و شب ها غرق در اندیشه هایش برای پیشرفت در زندگی و فیلسوف شدن . در یکی از شب ها مملو از حس عشق می شود . عشقی فراتر از عشق های معمولی . عشق به کتاب هایش . عینک ته استکانی اش را در می آورد و با ها کردن رویش و پارچه ای آن را پاک می کند . در همین حین یک موسیقی فلسفی و تفکر برانگیز را بر روی موبایلش پلی می کند و با لبخندی و نگاه به آسمان ها خودش را در دنیایی دیگر و همان دنیای واقعی دکارتی ! می بیند .

اندیشه می اندیشد . به خود می اندیشد به آسمان می اندیشد . اندیشه می اندیشد به رویا می اندیشد . به واقعیت می اندیشد .

لیوان قهوه را با دو دستانش می گیرد و بر روی زانوهای نشسته اش قرار می دهد . به موسیقی پلی شده گوش می دهد و لبخندش به خنده هایی ملایم تبدیل می شود . در یک آن احساس می کند که به آسمان ها پای گزاشته و در حال پرواز بر روی ابرها در آسمان است . این احساس تمام وجودش را فرا می گیرد . او انگار همین حالا به دنیای واقعی دکارتی پای گزاشته بود و دریافت که اندیشه اش , ” خود ” او را شکل می دهد . به کنار پنجره می رود . هوا بهاری بوده است و نسیمی ملایم بر چهره اش می خورده است . برگ درختان هم ملایم تکان می خوردند . نظرش به ستاره ای در آسمان جلب می شود . یادش آمد که امشب فضاپیمای ناسا به آسمان پرتاب می شود . آن ستاره نبود ! بلکه فضاپیما بود که امشب در آسمان نمایان می شد . در همین حین شور و شعفش چندین برابر شد و لذت بودن را بیش از قبل چشید . واقعا چه چیزی می تواند بالاتر از لذت بودن و هستن جای گیرد ؟! اصلا چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی ات تنهایی ؟! چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی . پیله ات را بگشای تو به اندازه پروانه شدن زیبایی …

به هر روی شب با آن احساس رویایی اش به پایان می رسد و خورشید به لشکر تاریکی شب می زند . صبح جمعه بود و هوا هم ابری . ” اندیشه ” خودش را آماده بیرون رفتن می کند . راستش او شخص درونگرایی بود و کم تر اتفاق می افتاد که به بیرون از خانه پای بگزارد . عینکش را می گیرد و بر روی چشمانش قرار می دهد . اوه ! لباس هایش چروکیده است . متوجه شد که در صبح زود کمی باران زده بود . خیابان ها هنوز بوی نم و خیسی باران را داشت . ساعت 8 و 30 دقیقه صبح بود . هوا بهاری بود و نسیم ملایمی می نواخت . با خمیازه ای بلند خود را از جای بلند می کند . در همین حین یادش می افتد که باید برنامه اش را چک کند تا ببیند چه زمانی وقت آزاد دارد تا به کلاس ” اگزیستانسیالیسم در دنیای مدرن ” برسد . مردی آرام و عینکی معلم آن کلاس بود . هنوز نامش را نمی دانست اما شور و شوقی وصف ناپذیر برای یادگیری مفاهیم و قواعد ” اگزیستانسیالیسم ” داشت . حرکت می کند و به سمت کتابخانه می رود . قرار بر این بود تا کتاب ” برادران کارامازوف ” از داستایوفسکی را تهیه کند . برای خود در حال قدم زدن بود تا به کتابخانه برسد . یک موسیقی ملایم را گوش می داد . خیابان خلوت بود و انگار مردم هنوز در خواب یک روز تعطیل بودند . می رفت و از قدم زدن لذت می برد . از تنهایی خودش . برنامه اش این بود که دنیا را بگردد ! عاشق این بود که بعد از تحصیلاتش به دیوار چین برود و به شکوه و عظمت دوران گذشته خیره شود . ” اندیشه ” تنهایی را دوست داشت . احساس لذتی که در تنهایی بود در بودن در جمع برای او نبود . دوستانش را می دید که چگونه می گویند و می خندند . اما ” اندیشه ” اینگونه نبود . او درونگرا بود و آرامشش را در درونگرایی به دست می آورد . نم نم باران شروع به باریدن گرفت . عینک ته استکانی اش خیس شد و دوباره مجبور شد که پاکش کند . عجب روزی ! به گوشه ای می رود و در زیر محل امنی می ایستد تا شدت باران کم تر شود . کیفش را باز می کند و کتاب هایش را بررسی می کند تا یکی از آن ها را برای خواندن انتخاب کند .

یکی از مقالات ” کانت ” را آغاز می کند . مقاله ای در باب راسیونالیسم و خردگرایی . در واقع سبک زندگی خودش ! می خواند و به متن جالبی می رسد :

خرد سرلوحه تمامی اتفاقات مثبت در دنیا است . اما تنها خرد و عقل نیست که باعث شکل گیری اتفاقات در دنیا می شود . بلکه بشریت برای هر خرد , ضد خردی هم دارد . باید ضدخرد را از بین برد تا بتوان خرد را به دست آورد . ضد خرد همان اعمالی هستند که در انسان ها و بقیه موجودات مشترک است . هر کجا که غریزه بیشتر از حدش فوران کند ضدخرد هم شکل می گیرد . در واقع اخلاقیات این است که این مسائل کنترل شوند . زیرا اخلاق مانع از فوران ضدخرد ها می شوند . گرچه خرد در جایگاه تز قرار دارد و ضد خرد در جایگاه آنتی تز . ولی باید به این نکته اذعان کرد که سنتز در همین برخورد اضداد به وجود می آید و بشریت در برخورد این دو با هم شکل گرفته اند

این موضوع ذهن ” اندیشه ” را به خود مشغول کرد . اینکه اخلاقیات سنتری برای خرد در مقابل ضد خرد است . یعنی اخلاق نتیجه ای است برای برخورد عقل و خرد با بی خردی ؟! درست است . اخلاق اینگونه شکل گرفته است . در واقع بدون کمی بی خردی نمی توان به خرد رسید ! زیرا غریزه همان بی خردی است و تا یک حدی باید به این غریزه پاسخ داد . تکامل اندیشه در همین شکل می گیرد ! مگر چه می شود که یک ساعت بیشتر بخوابیم تا به غریزه مان در استراحت پاسخ دهیم ! این بی خردی است ولی خب تا یک حدی نیاز است . بدون این اصلا اخلاق فرصت بسط را به دست نمی آورد . پس بهتر است این را هم در نظر بگیریم .

در همین حین از شدت باران کاسته می شود و بوی خیسی و نم خیابان ها به مشام می رسد . ” اندیشه ” حرکت می کند . ساعت حول 9 و ” اندیشه ” نزدیک کتابخانه شده بود . به کتابخانه وارد می شود و به سمت قفسه کتاب های فلسفی می رود . به دنبال کتاب ” برادران کارامازوف ” از داستایوفسکی می گردد اما در این بین یک کتاب بدون هیچ طرح و جلد خاصی نظرش را به خود جلب می کند . ” پراگماتیسم ” از ویلیام جیمز . نام ویلیام جیمز و پراگماتیسم درکلاس های درس دانشگاهی به گوشش خورده بود . تنها این را می دانست که پراگماتیسم با عمل گرایی مترادف است . این فلسفه خود مکتبی برای اصالت منفعت برای بشر است و حقیقت را برای انسان سودمند و پرمنفعت می بیند . ” اندیشه ” کتاب را بر می دارد و به محیط مطالعه کتابخانه می رود . تهیه کتاب ” برادران کارامازوف ” را برای روزهای آینده می گزارد . کتاب پراگماتیسم را باز می کند .

پراگماتیسم روشی برای اصالت دادن به عمل و نفع است . در واقع هر عملی که برای بشریت سودمند باشد به قلمرو فلسفه پراگماتیسم وارد می شود

” اندیشه ” کتاب را مطالعه می کند و به این فکر می کند که ممکن است راسیونالیسمی که کانت و دکارت از آن سخن به میان آورده اند و پراگماتیسم را با هم پیوند زد ؟ آیا عقل و عمل با هم دیگر تکمیل نمی شوند ؟ ” اندیشه ” متوجه می شود که نمی توان تنها با فلسفه به این پرسش پاسخ داد . در حین مطالعه بود که می بیند یکی از هم کلاسی های دانشگاهی اش به کتابخانه وارد شده است ! آقای ” میم ” . او هم دانشجوی فلسفه بود و مانند خود ” اندیشه ” خواننده کتاب !

باید کمی از ظاهرآقای ” میم ” گفت ! عینکی , با لباس های ساده و موهایی متوسط . البته قبل تر ها چهره اش بیشتر شبیه هنرمندان بود اما حال ترجیح می دهد ظاهرش ساده و بی آلایش باشد . ” میم ” کمی درونگرا بود اما نه همیشه . در زمان سخن راندن خیلی بیشتر و بهتر از دیگران صحبت می کرد . اما فعلا ترجیح می داد تا زمانی که دیگران سخن را آغاز نمی کنند صحبتی نکند . ” میم ” به سمت قفسه کتاب های فلسفی می رود و در عین شگفتی کتاب ” برادران کارامازوف ” را بر می دارد . بعد از برداشتن به سمت محیط مطالعه می آید و شروع به جستجو برای انتخاب جایی برای نشستن می کند . ” اندیشه ” خود را به ندیدن می زند و باچهره ای خجالتی سعی می کند خودش را از دید ” میم ” پنهان کند . ” میم ” که متوجه حضور ” اندیشه ” نشده بود به صورت اتفاقی و به دلیل اینکه جاهای دیگر یا پر و یا متناسب با دلخواه او نبود به سمت ” اندیشه ” می آید .

– معذرت می خوام خانم . مشکلی نیست که اینجا بنشینم ؟

” اندیشه ” سرش را بالا می آورد و به چشمان ” میم ” نگاه می کند .

– نه مشکلی نیست می تونین بنشینید !

– خانم . شمایید ؟! معذرت می خوام . قصد جسارتی نداشتم . اصلا نمی دونستم که شما هم اینجا میاین برای مطالعه ! نمی دونم همه چی اتفاقی شد !

– آقا ! من از کجا باید متوجه بشم که اتفاقی بوده ؟! من اصلا شما رو درست نمیشناسم . از کجا بفهمم که راست میگین ؟! اصلا که اینطوره نمی خواد که اینجا بشینید . پره . یکی از دوستانم می خواد بیاد اینجا ! ( هیچ کدام از دوستانش نمی خواستند بیایند ! در واقع هیچ کدام از دوستانش حتی خبری از این کار ” اندیشه ” نداشتند ! )

– ولی خانم ! من که چیزی نگفتم . فقط گفتم که می تونم اینجا بنشینم ! معذرت می خوام ولی امروز مجبورم چون انتخاب دیگه ای ندارم

” اندیشه ” که ازین حرف ” میم ” جا خورده و عصبانی شده بود گفت :

– باشه . بنشینید ولی نمی خوام چیزی غیر از مسائلی که می دونم خودتون هم بهش علاقه مندید بشنوم !

” میم ” در همین زمان به آرامی گفت :

– باشه ” سیمون دو بووار ” !

اخم های ” اندیشه ” از هم باز شد و با حالتی قهرآمیز به نشانه تایید سرش را تکان داد تا ” میم ” در کنارش بنشیند

حدود 10 دقیقه گذشت . سکوتی بر فضا حکمفرما بود . در همین مدت ” میم ” و ” اندیشه ” هر دو به خواندن کتاب ها مشغول بودند . ” میم ” رو به ” اندیشه ” کرد و از سر کنجکاوی پرسید :

– خانم ! می تونم بپرسم که شما در حال مطالعه چه کتابی هستید ؟

” اندیشه ” که شخصیتی خجالتی داشت و صورتش کمی سرخ شده بود اخم کرده گفت :

– نه نمی تونید بپرسید ! اصلا نمی خوام بگم ! مشکل شما چیه آقا ؟! شما نباید اینجا می نشستید و حالا هم که نشستید حق ندارید باهام صحبت کنید ! من فقط می تونم سوال بپرسم .

– قصد جسارت ندارم خانم . فقط می خواستم بدونم چیه که انقدر بهش مشغولید و متوجه نیستید که هنسفری موبایلتون این همه مدت متصل نبود و تمامی صداها در حال پخش شدن در فضای عمومی بود !

” اندیشه ” سرش را بالا می آورد و می بیند که تقریبا تمامی اشخاص حاضر در کتابخانه نظاره گر آن دو بودند ! به آرامی می گوید :

– آقا … چرا زودتر به من نگفتید ؟! چرا باعث شدید که این اتفاق بیافته ؟!

– معذرت می خوام ولی خودتون گفتید که غیر مسائل فلسفی درباره چیز دیگه ای با هم صحبت نکنیم !

آری این نامش پراگماتیسم بود ! در همین مثالی از ترکیب پراگماتیسم و اصالت عمل با راسیونالیسم و اصالت خرد به وجود می آید .

– آقای ” میم ” معذرت می خوام ازتون ولی متشکرم ازتون که بهم گوشزد کردید !

– خواهش می کنم خانم . حتما کتاب خیلی جذاب و شیرینیه که انقدر محوش شدید .

– بله در حال خواندن کتاب ” پراگماتیسم ” از” جیمز ویلیام ” هستم

– بله خیلی هم عالی . ولی اگه اشتباه نکنم منظورتون ” ویلیام جیمز ” هستش

” اندیشه ” که متوجه شد در حال اشتباه کردن است گفت :

– همون که شما می فرمایید . ولی اصل مطلب مهمه

– نظر من اینه پراگماتیسم بتونه خیلی تاثیر گزار باشه زمانی که با راسیونالیسم و خردگرایی در یک مسیر باشه . خرد و عمل با هم می تونن باعث پیشرفت علم و هنر و فلسفه بشن . اما بزرگترین نکته اینه چرا باید این اتفاق بیافته و اصلا چرا ؟ آیا می تونه جوابگو جوامع بشری باشه ؟

– آقا . هیچ وقت هیچ چیزی نمی تونه در جوامع جوابگو باشه اگه خودشو با فرهنگ در یک مسیر قرار نده . به عبارتی فرهنگ گرایی می تونه باعث رشد خرد و عمل در جوامع بشه . بدون فرهنگ چطور اقتصاد می تونه در جوامع پیشرفت کنه . اگه فرهنگ نباشه خرد و عمل هیچکدوم فرصت پیشرفت در جوامع را ندارند .

” میم ” دفترچه کوچکش را در میاورد و می گوید :

– ببینید خانم . من در حال استفاده از فلسفه مکانیکی دکارتی برای تبیین قواعد پیشرفت بشریت به سمت جلو هستم . فرهنگ گرایی عالیه ولی کافی نیست . این ترکیب فرهنگ با عمل و همینطور خردگراییه که باعث جهش به سمت جلو جوامع خواهد شد . علم بشری هنوزم به جایی نرسیده که بخواد دم از خیلی از مسائل بزنه . اما فرزندان ما چیزایی را می بینند که ما الان به آن ها اراده می کنیم .

– میشه گفت شما طرفدار ریاضیات هستید ولی من اینطور فکر نمی کنم . من میگم هنر تاثیر بیشتری از ریاضیات داره .

– ولی خانم ریاضیات و نظم هندسی باعث ایجاد هنر میشه . ریاضیات سرآغاز هنره ! هیچ هنری نیست که ریاضیات درش نقشی نداشته باشه . فلسفه هم ریاضیاتیه . هنر هم همینطور . علم های مختلف دیگه . همشون همینطورن !

” اندیشه ” که از صحبت های ” میم ” خوشش آمده بود گفت :

– شما طرفدار جبرگرایی در علم هستید اما من میگم بدون انعطاف هرگز علمی در مسیر پیشرفت قرار نخواهد گرفت .

– درسته خانم ولی هیچ وقت ریاضیات و فلسفه فارغ از قواعد ثابت شده نبودند . من نمی تونم پرواز کنم چون از لحاظ ریاضیاتی محاله ! مگه غیر ریاضیات علمی هست که بتونه ثابت کنه که این اتفاق ممکن نیست ؟

” اندیشه ” عینک ته استکانی اش را در آورد و با پارچه ای پاکش کرد . صاعقه ای زد و بعد از آن بارش شدیدی سر گرفت . هوا رو به تاریک شدن رفته بود . تنها کسی که در کنار ” اندیشه ” بود آقای ” میم ” بود .

– خانم معذرت می خوام . هوا رو به تاریک شدنه و باران هم در حال شدت گرفتنه . اگه می خواین می تونم همراهیتون کنم تا اتفاقی براتون نیافته .

– شما لطف می کنین . اما خودم این مسیرو طی می کنم .

ولی ” اندیشه ” مجبور بود . همین حین پیشنهاد آقای ” میم ” مبنی بر هم قدم شدن را می پذیرد .

آن ها با هم هم قدم می شوند و باد بسیار شدیدی هم نواخته می شود . باران هم به سرعت شدت بیشتری می گیرد . در دستان ” میم ” چتری بود . آن ها با هم به زیر چتر می روند . ” اندیشه ” شدیدا خجالت زده می شود .

– ناراحت نباشید خانم . اتفاقی نمیافته . جای شما اینجا امنه . ” اندیشه ” اعتمادش بیشتر می شود ولی هنوز هم اعتماد کاملی ندارد .

– ممنونم آقا . لطف کردید . فلسفه مکانیکیتون جواب داد !

– پشت تمامی احساسات و اعمال ما فرمول های ریاضی وجود داره . تمامی اتفاقات در دنیا با فرمول های ریاضی قابل اثبات هستن . تمامی احساسات , پدیدارها , دیدن ها , شنیدن ها … همه چیز دارای فرمول های مخصوص به خودشون هستن . حتی باران هم با فرمول های ریاضی قابل اثبات است

– اما اگه اینطور نگاه کنیم اتفاقات غیرمنطقی رو هم میشه با فرمول های ریاضی اثبات کرد ؟!

– عشق از نظر من منطقی نیست ! هیچ جوره منطقی نیست . اصلا دلیلی نداره که به شخص خاصی بدون هیچ نوع منطقی در این حد عشق بورزیم . راستش خانم بیشتر زندگی من یا تو کتابخونه ها گذشته یا تو رویاهام . حق بدین بهم که چیزی از عشق ندونم . هیچ وقت نمی تونم درک کنم که چطور میشه بدون عشق با شخصی موند یا در کنار شخصی زندگی کرد ! وقتی که می تونی یکی که عاشقته و عاشقشی رو پیدا کنی چرا باید خودت رو درگیر این کنی که طرف مقابل دوستت داره یا نه . با عقل جور در نمیاد . عشق برای من , بیشتر از گذروندن وقته . برای من عشق بیشتر از اینه که یکی باشه کنارت فقط . عشق برای من گردش تو دنیاست . با هم کتاب خوندنه و با هم رویاپردازیه . برای من عشق بیشتر از اینه که فقط کنار شخصی باشیم .

” اندیشه ” کمی از این بحث ها سرخ می شود و خجالت زده چیزی نمی گوید . راستش او با این بحث ها بیگانه بود درست مانند ” میم ” . هر دوی آن ها در اندیشه فلسفه زندگی بودند . آن ها می خواستند در دنیا بگردند و به پیشرفت بشریت کمک کنند . اندیشه بعد تقریبا 2 دقیقه می گوید :

– آقای ” میم ” من می خوام بهتون یه چیزی رو بگم ! چیزی که شاید انتظار نداشته باشید . شما هرگز طعم عشق را نچشیدید . من هم همینطور . پس چطور می تونیم از عشق بگیم ؟ چطور می تونیم بگیم زمانی که نمی دونیم اون چیه و چطور ؟! ما حتی نمی دونیم چیزی که دیگران ازش به عشق تعبیر می کنن درسته یا غلط ! من یه نظری دارم ! عشق برای هر شخصی متفاوته چون زمان و مکانش و شخصش متفاوته . زمانی که این ها متفاوت باشن پس حس متفاوته هم به دست میاد . شاید عشق درست مثل نظریه دیالکتیک هگل باشه . باید تز و آنتی تزی باشه تا سنتزی به وجود بیاد . من احساس می کنم خیلی چیزا یا تمام قوانین دنیا دیالکتیکی باشن !

– حرف شما درسته . اما در عشق ضد همون مکمل تلقی میشه . همون طوری که آتش , آب را خاموش نمی کند عشق نمی تواند انسان را خاموش کند . عشق , نور وجودی انسان را افزایش می دهد . عشق برای من , دونستن این نیست که چرا و چطور زندگی کنیم ! عشق برای من روشی برای زندگیه . عشق این نیست که با دوست داشتن خودت حس بهتری داشته باشی , عشق یعنی اینکه با دوست داشتن یکی دیگه خودت رو بیشتر دوست داشته باشی . ضد تو در واقع مکمل تویه ! این روش دیالکتیکی جوابگو هست ولی کافی نیست . هگل هم همه چیز رو نمی دونست ! همون طوری که بقیه فیلسوفا نمی دونستن !

در همین حین باران بند می آید و در گرگ و میش و غروب هوا رنگین کمانی در دوردست ها و در کنار ابرها شکل می گیرد

– آقای ” میم ” بهتره سکوت کنیم و از این منظره با هم لذت ببریم . بهتره رویاهامون رو الان با هم تقسیم کنیم … فلسفه یعنی همین . یعنی اینکه خود زندگی بزرگترین اثر هنری دنیاست …

– چشم خانم . نمیشه با شخصی که نظراتش باهات یکی باشه مخالفت کنی … حرف شما را می پذیرم . لذت این رنگین کمان هر وقتی به دست نمیاد …

در همین حین به مقصد رسیده می شود .

– آقا . ما باید از هم خداحافظی کنیم . بحث با شما لذت انگیز بود و شور و شعف مرا چندین برابر کرد

– خوشحالم خانم . شاید این مسئله درسته که اتفاقای اتفاقی بهترین اتفاقات هستن . ازین اتفاق اتفاقی لذت بردم . من هم ازین بحث لذت بردم . امیدوارم که بتونیم بیشتر با هم بحث کنیم .

” اندیشه ” حرفی نزد و تنها با علامت خداحافظی با دست به سمت خانه رفت .

روز زیبایی برای او بود . ” برادران کارامازوف ” را فراموش کرد ! انگار باید این اتفاق اتفاقی امروز میافتاد .

شب می شود . به اتفاقات امروز فکر می کند . احساس جدیدی در وجود او شکل می گیرد . نمی دانست نام آن احساس چه بود ! عجیب بود و غیر منطقی ! انگار می خواست دوباره به کتابخانه برود و بحث ها را با ” میم ” آغاز کند . شکی در وجود او به وجود آمد . این احساس واقعی بود یا فقط ساختگی بود تا به خودش امید بدهد ! اما نه … نباید خود را گول زد . این نامش ” عشق ” بود که در وجود او شکل گرفت … شب به سختی به صبح می رسد . با تمامی افکار عجیب و غیرمنطقی ! فردای آن روز باید دوباره به سمت کتابخانه برود و کتاب جدیدی را تهیه کند . کتابی که خود هم آن را نمی شناخت …

صبح به سرعت از خواب بیدار می شود . اما انگار امروز یک رنگ دیگری داشت . امروز رنگی تر از روزهای دیگر بود !

عینک ته استکانی اش را به روی چشمانش می گزارد و به سمت کتابخانه حرکت می کند . امروز روز خاصی بود … اما امروز اتفاق عجیب و غیرقابل پیشبینی ای افتاد …

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.قسمتهای مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

فیسبوکتویتراینستاگرام