تاثیر ادبیات بر احساس و احساس بر ادبیات

متقابلا احساسات و ادبیات می توانند تکاملی بر همدیگر باشن . احساسات می تونن ادبیات را کامل کنند و ادبیات نیز احساس را . فلسفه اگزیستانسیالیسم با برخود ادبیات و فلسفه شکل گرفت . زمانی که فئودور داستایوفسکی توانست فلسفه را با ادبیات ترکیب کند متوجه شد که چقدر که قدرت فلسفه بالاتر رفته است و در ادامه این مسیر نیز فردریش نیچه توانست این مسیر را ادامه دهد . اگزیستانسیالیسم توانست شکل دهنده جریان باشد که حتی بر روی هنرمندان معاصر نیز تاثیر به سزایی بگذارد . تقریبا همه ما می دونیم اندیشیدن به شکل ذهنی است و اندیشیدن می تونه به عمل تبدیل بشه و این بهترین نوع فلسفه است . شکل گیری جریان اگزیستانسیالیسم ادبیات و شعر را به فلسفه مدرن پسا رنسانس وارد کرد . البته در مشرق زمین این جریان بسیار قدیمی تر از مغرب زمین است . اما فلسفه غربی نیز جریان پذیر بود . برخی اوقات سستی در آثار فلسفی کاملا نمود دارد . این به دلیل نبود بنیان فکری تکمیل شده در ذهن نویسنده است . نویسنده بنیان را بر سستی اگر بنیان بگزارد اثر فلسفی او نیز فرو می ریزد . خب می خواهیم بدانیم ادبیات نیز تا چه اندازه تاثیر گزار بر احساس است . ادیبی را ندیدم که احساس را چاشنی اثر نکند . فردوسی بزرگ زمانی که شاهنامه را می سرود شخصیت های مثبت تر با احساس بالاتر قرار داد و شخصیت های منفی را با احساس پایین تر ! چه فرمول هنرمندانه ای ! آری افراد مثبت تر دارای احساس بالاتری هستند و این احساس نیز شکل می دهد به شخصیت آنان . احساس یک اثر ادبی را شکل می دهد و اگر با منطق و فلسفه نیز ترکیب شود اثری جاودانه خواهد شد . پس اینگونه می توان نتیجه گرفت که احساس تکامل هر اثری خواهد بود !

احساس تکاملی بر هر اثر هنری و ادبی و فلسفی است . احساس کامل کننده هر اثری است !

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.قسمتهای مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

فیسبوکتویتراینستاگرام