تکاملی در روش اندیشه ” قسمت دوم “

چه شب سختی بود . دیروز آنقدر پر رویا و احساسی بود که خواب شبانه را از چشمان ” اندیشه ” گرفته. روز شنبه بود . هوا آفتابی ولی هنوز مه گرفته … نگاه به ساعت می اندازد . ساعت 9 و 30 دقیقه صبح . به سرعت خود را از جایش بلند می کند و به سمت لباس هایش می رود . عینکش را بر روی چشمانش می گزارد و لباس هایش را به تن می کند . در خانه را باز می کند و به دنبال یک تاکسی می گردد تا او را به کتابخانه برساند . می دانست که اگر دیر کند جایی برای نشستن پیدا نمی کند و مجبور می شود در بیرون از کتابخانه به مطالعه مشغول شود . به سختی یک تاکسی را پیدا می کند . یادش می رود کیفش را بردارد ! تا نیمی از مسیر طی می شود و او نمی داند به راننده تاکسی چه بگوید ! هیچ شانسی برای این نداشت که بتواند چیزی در جیب هایش پیدا کند چون اصلا عادت به این کار نداشت و مطمئن بود نمی توان چیزی را یافت . در همین حین و در اوج ناامیدی می بیند که آقای ” میم ” هم به دنبال تاکسی می گردد . اتفاقی او هم همان تاکسی گیرش می آید و سوار آن می شود . اوه ! چه اتفاقی اتفاقی ای ! مشخص بود که ” میم ” هم به سمت کتابخانه می رود . در همین آنقدر ذهنش از ” عشق ” راسیونالیستی پر شده بود که نمی دانست واقعا با این پرسش ها چه بکند … آیا عشق واقعی احساسی است یا بر طبق منطق و عقلانیت و همینطور خرد ؟

– خانم ؟! اینجا چی کار می کنید ؟! این اتفاقیه دیگه ؟! یا تقصیر منه ؟!

– نه آقا ! اتفاقی نیست … انگار شما عادت دارین که اتفاقی عمل کنین !

در همین حین , ” اندیشه ” با حالت قهر رویش را به بیرون پنجره می کند .

– معذرت می خوام . من داشتم به سمت کتابخونه میرفتم . احساس می کنم که شما هم به همون سمت می رفتید ! درست میگم ؟

– نه درست نمیگید ! چرا شما همیشه کنار من سبز میشید . خستم کردید

– ولی خانم ! فقط یک بار اتفاق افتاده و با امروز میشه دوبار ! باشه لازم نیست قهر کنید . من اصلا همینجا پیاده میشم !

– نه ! یعنی چی ؟! چرا انقدر زود بهتون برمی خوره . من که چیزی نگفتم . معذرت می خوام امروز اتفاقای بد , پشت اتفاقای بد … واقعا حالم گرفته شده .

– من یه پیشنهادی دارم . اصلا می خواید امروز به سمت کتابخونه نرید ؟ من کتاب های زیادی تو کیفم دارم . اگه علاقه مندید قرض میدم بهتون امروز و برید و مطالعشون کنید . ولی قول بدید که زود بهم برشون گردونید که کتابام مثل جزوی از وجودمه .

– پیشنهاد بدی نیست . ولی حال کتاب ها رو ندارم امروز . فکرم مشغوله …

– پس انگار مشکل از منه که مزاحمتون میشم … آقای محترم بفرمایید . برای دو شخص حساب کنید

– نه آقا . این چه کاریه … من رو دارید شرمنده می کنید

– به خاطر مزاحمتیه که براتون ایجاد کردم به دل نگیرید …

– باشه … متشکرم

در همین حین تاکسی به کتابخانه می رسد و هر دوی آن ها پیاده می شوند . آقای ” میم ” با صدای بلند می گوید :

– پس اون راسیونالیسمی که می گفتین کجا رفت ؟! حرفای کانت یعنی انقدر بی تاثیره ؟

– نه . حرفای کانت بی تاثیر نیست . فقط خستم از این که حرفا رو بشنوم . کانت حرفاش درسته ولی اگه بهشون عمل نشه به چه درد من می خوره ؟!

– پس بهشون عمل کنید . البته چیزی که من دارم میبینم دارید واقعا بهش عمل می کنید !

– آقا من یه سوالی دارم . پس عشق چی میشه ؟! عشق خیلی بالاتر از این حرفاس …

– خب زمانی که دارین از راسیونالیسم میگید عشقتون رو هم باید خرد محور کنید . با خرد عاشق بشید و با خرد عشق بورزید . غیر ازین درخت بودن خیلی بهتره ! هم حالش همیشه خوبه هم میوه میده !

– آها ! شما پس میگید عشق رو با عشق خردمحور جواب بدیم ؟! چطور ؟

– می خواید امروز کتابخونه رو فراموش کنید و از کتاب های زنده مغزهامون استفاده کنیم برای بحث کردن ؟

اندیشه کمی مکث می کند و به فکر فرو می رود .

– باشه . ولی بهتره قدم بزنیم چون یک جا نشینی واقعا خستم میکنه !

– بله خانم . شما گفتید که عشق پس چی میشه ؟ بزارین سوالتون رو با سوال جواب بدم ! عشقی که طبق خرد و عقل نباشه اصلا به چه درد می خوره جز یه حس زودگذر ؟! نهایت عشق دوست داشته شدن نیست بلکه دوست داشتن دیگری و ” او ” است که این دوست داشتن باعث میشه که خودت رو هم بیشتر دوست داشته باشی . اینطور میشه از عشق واقعی گفت بقیه فقط احساسات زودگذر و غیر قابل اتکا هستند . من به این باور دارم حس واقعی عشق انسانی هیچ موقع طبق غریزه اتفاق نمیفته . یعنی فعل و انفعالات شیمیایی که تو سایر موجودات اتفاق میافته تو بدن انسان هم اتفاق میافته . ولی فرق بین انسان و بقیه موجودات چی میشه ؟ انسان قراردادها و مفاهیم و معانی تو زندگیش داره که بالاتر از تمام فعل و انفعالات شیمیایی هستند . وجه تمایز انسان و بقیه موجودات همینه . وگرنه من موفقیت رو ترجیح میدم به تمام این فعل و انفعالات شیمیایی .

– این چیزی که شما میگین درسته . ولی چطور بتونیم متوجه بشیم که عشقی واقعیه و فقط یه حس زودگذر نیست ؟

– عقل رو باید آورد وسط ! حد وسط باید عقل باشه . اینطوره که میشه واقعا متوجه شد که واقعیه یا کاذب . من هیچ موقع عشقی نداشتم تو زندگیم چون نتونستم کسی رو پیدا کنم که واقعا بتونه درکم کنه و یا حتی حرفام رو بفهمه . یعنی هر وقت که می خواستم از چیزایی که می دونم و چیزایی که می خوام بگم تو این دام می افتادم که طرف مقابل حتی اصلا به حرفام توجه نمی کنه ! من از پیشرفت بشریت می گفتم و ازینکه چطور علم و هنر رو تو دنیا گسترش بدیم . البته اشخاصی با طرز دید من کمتر هستن . به همین خاطره که دانشمندان و هنرمندان و فیلسوفان بزرگ تو دنیا خیلی کم ترن .

– شما دارید میگید عشق چیزیه که شباهت ها شکل میده و نه وجه تمایز ها . من هم با حرف شما موافقم . ولی از دیدگاه خردگرایانه عشق بازم بالاتر از این حرفاس .

– چون خرد همیشه با طبیعت انسان تو یک مسیره ! تنهایی لذت بخش تر از با بودن کنار افرادیه که اصلا درکت نمی کنن ! واقعیت جامعه بشری تو کل تاریخ این بوده که عشق های واقعی هیچ زمان تظاهری نیستن . در واقع زمانی که حالت خوب باشه تظاهر رو میزاری کنار چون اصلا بهش نیاز نداری ! حال خوب باعث میشه که به فکر زندگیت باشی نه به فکر تظاهر به خوشبختی .

در همین زمان ” میم ” عینکش را در می آورد و پاک می کند و می گوید :

– من همیشه به فکر این بودم که حال خوب فداشدنی نیست . تو عاشق نمیشی که حال خوبت رو فدا کنی . بلکه تو عاشق میشی تا حال خوبت رو افزایش بدی . عشق تو هورمون ها نیست . عشق تو سبک زندگیه . کل خردگرایی هم همینو گفته .

– اگه اینطوره پس هر نوع شکست تو عشق هم نفی میشه . چطور ؟! این همه از اشخاص حالشون به خاطر این گرفته میشه ! جوابتون چیه برای اونا ؟!

– من تنها یک جواب دارم و اون هم اینه . عشق , عقلانیه . نه هورمونی ! تا یه حدی احساسات مهمه . خب عشق واقعی تو طول زمان افزایش پیدا می کنه نه اینکه کمتر بشه . با یک چیز افزایش پیدا می کنه . با شباهات در طرز فکر و اندیشه . باید فراموش کرد تماما غیر این مسائل رو . من ترجیح میدم موفق زندگی کنم و خوشحال اگه با شخصی شباهت نداشته باشم و هم خودم و اون رو آزار بدم . فلسفه خردگرایی اگه این رو نگفته باشه مطمئن باشین که کاملا موافق همینه و با صغری و کبری چیدناش هم راحت می تونه اثباتش کنه . بهتره همیشه خوشحال باشیم و موفق و با عشق این احساسات رو بیشتر کنیم به جای اینکه خودمون رو آزار بدیم !

– بله حرف شما درسته .

در همین حین ” اندیشه ” مجذوب حرف های ” میم ” می شود و می گوید :

– دنیای ما دارای قواعدی هست که با اجرا کردنش حالمون خوب می مونه . راسیونالیسم سعی تو همین مسئله داره .

در همین حین ” میم ” به سمت آسمان نگاه می کند و می گوید :

سرسختی قانون طبیعته . کل حرف های کانت و دکارت و سارتر و نیچه و بقیه تو همین خلاصه میشه :

همه سختی می کشند اما اشخاصی پیروز میدان زندگی هستند که سرسختانه به زندگی فکر می کنند و برای آن تلاش می کنند . انسان خوشبخت محکوم به خوشحالی و عشق است

اندیشه با حالتی که پر از آرامش بود می گوید :

– دل شما برای گذشته تنگ نمی شود ؟ اشخاصی که در گذشته بودند و حال نیستد ؟ چطور با این مسئله کنار بیایم ؟

– دل من ؟ نه ! من سعی می کنم با خوب بودنم کاری کنم که دل اونا برای من تنگ بشه ! دل من تنگ نمیشه چون دل من متعلق به خودمه … اگه منظور شما اشخاصی باشن که غیر وابسته باشن …

– بله درسته . اما به گفته داستایفسکی ما داریم به سمتی پیش میریم که صرف اندیشه خیلی چیزا رو تو زندگیمون مشخص میکنه . اندیشه هایمان شاید شکل دهنده خیلی از اتفاقات باشن ! یا همش !

– بله خانم . اندیشه شکل دهندس ولی من بازم به پراگماتیسم و فلسفه مکانیکی دکارتی بیشتر باور دارم تا راسیونالیسم . بهتر نیست اینطور فکر کنیم که اعمال شکل دهنده دنیا هستن تا افکار ؟! اندیشه مهم است ولی همه چیز نیست . عمل مهم است ولی همه چیز نیست ! انسان های متعالی به عشق باور دارن و انسان های کوچک به شهوت . عشق بهترین حس دنیاست چون با خوب بودن خودت خوب بودن دیگری رو هم تضمین می کنی ! عشق واقعی همینه .

– آقا ! هیچ وقت به این فکر کردین که چرا احساسات انقدر مهمن ؟

– چون باعث بقای ما میشن ! هر چیزی که باعث بقای انسانیت بشه مهمه . بقای احساسات , بقای انسانیته .

– پس احساسات منطقی هستند ؟

– بستگی داره . احساسات اگه کمک کنه تا به طبیعت و انسانیت نزدیک بشی خیلی بیشتر از منطق می ارزه . گرچه احساسات واقعی , منطقین . نه احساسات زودگذر .

در همین حین ” میم ” کتاب ” در اندیشه فردا ” را در می آورد و بخشی از آن را می خواند :

هیچ حسی در دنیا بدون منطق به وجود نمی آید . اینکه منطق خودش را پشت احساس پنهان می کند قطعی است . زیرا منطق تضمین بقای انسان است .

– خانم . احساسات واقعی و نه زودگذر ضامن بقای انسان هستن و همین باعث میشه تا حس خوبی به انسان بدن … احساسات زودگذر و همینطور اپیکوریسم در طولانی مدت باعث زوال انسان می شوند چون ضمانت بقای انسان را از بین می برند ! همین باعث میشه تا تمام احساسات منفی به ذهن انسان سرازیر بشوند …

در همین حین و در عین آفتابی و بهاری بودن هوا , بارانی می بارد .

– خب اگه اشتباه نکنم اینکه این بارون غیر منطقی بوده !

– نه خانم ! مطمئن باشین که قبلش پیش بینی شده بود . منطق یعنی همین !

– خب پس بهتره به سمت جایی امن بریم که بیشتر ازین خیس نشدیم .

– بله باید رفت .

– من سوالات بیشتری از پراگماتیسم دارم . این عشق از نظر راسیونالیسم بود . من می خوام عشق رو از نظر پراگماتیسم بدونم …

در این حین اتفاق عجیبی می افتد . اما چه شد که اینگونه شد ؟

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.قسمتهای مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

فیسبوکتویتراینستاگرام